تبليغاتX
سپیدار

یکی بود یکی نبود. یه روزی روزگاری روی تپه که نه بلند بود و نه کوتاه دو تا درخت سیب زندگی میکردند. یه اقا درخت سیب و یه خانم درخت سیب. اقا درخت سیب خیلی پر شاخ و برگ بود بلند و سبز . اما سیب نداشت اخه اقای درخت بود.اما خانم درخته خیلی قد بلند نبود اما سیبای زیادی داشت . به خاطر شاخ و برگش سایه قشنگی هم داشت خنک و مهربون اونقدر که اجازه میداد هر رهگذر خسته ای زیر سایش استراحت کنه و جون تازه بگیره برا رفتن.خانم درخت سیب هر سال شاخه هاش پر از سیب بود ولی با وجود این خانم درخت سیب همیشه یه غصه گوشه دلش بود .چون اقا درخته دوستش نداشت . یعنی اقا درخته اصلا سیب دوست نداشت پرتغال دوست داشت. خانم درخته هم که فقط بلد بود سیب بیاره اخه اون یه درخت سیب بود یعنی از اولش همینطور بور از وقتی که یه دونه کوچیک بود و توی خاک متولد و بزرگ شده بود. خلاصه روزا اقا درخته پشتش رو میکرد به خانم درخته و اون طرف رو نگاه میکرد نمیدونم شایدم درختای دیگه رو میپایید تا ببینه چیکار میکنن هر چی که بود حواسش به خانم درخته نبود.ولی این باعث نمیشد که خانم درخته مهربونی نکنه و بقیه رو دوست نداشته باشه کسی رو هم نداشت که غصش رو بهش بگه . روزها به همین منوال میگذشت و کم کم خانم درخته دیگه تنهای تنها بود یه شب که داشت ستاره ها رو نیگاه میکرد و با خودش فکر میکرد احساس کرد دونفر اومدن کنار اقا درخت سیب ایستاده و یه شی براق و تیز تو دستشونه مثل یه تبر . اونا با هم صحبت میکردن ولی اروم اروم. خانم درخته گوشاش رو تیز کرد . تیز تیز تا بفهمه چی میگن. اونا به هم میگفتن این درخت بلنده رو میزنیم و تمام زمستون رو با سوزانده چوباش خودمون رو گرم میکنیم. بعد که تبرشون رو بالا اوردن و تا خواستن پایین بیارن خانم درخته خودشو کج کرد کج کج خودشو انداخت جلو تبر خورد بهش و تنش زخم شد خانم درخته دردش اومد ولی خندید هیزم شکن گفت ای بابا چرا اینو داری میاندازی البته فرقی نمیکنه ما چوب میخواستیم برا سوختن . و به ضربه زدن ادامه میدادن و اونقدر زدن تا خانم درخته سیب افتاد رو زمین . خانم درخت سیبه از کارش راضی بود چون جون اقا درخت سیب رو نجات داده بود و هم تنها تر نشده بود اخه اگه اقا درخت سیب رو میانداختن اون از تنها هم تنها تر میشد تا. صبح هیزم شکن ها تمام خانم درخت سیب رو با خودشون به خونشون بردن و صبح که اقا درخت سیب از خواب بیدار شد یه نگاهی به جای خالی خانم درخته کرد و ماتش برد . اون حتی نمیدونست چی شده و چی به به سر خانم درخته سیب اومده البته براش خیلی هم فرق نمیکرد و لی خوب جای خالیش خیلی معلوم بود.از اونر اون دوتا هیزم شکن خانم درخت سیب رو ریز ریز کردن و شکستن ولی وقتی تو آتیش میانداختنش چوبای خانم درخت سیب نمیسوخت فقط بوی سیب تازه ازش تراوش میکرد و تمام فضای اون کلبه رو پر میکرد. اون وقت که بچه های هیزم شکن خوشحال میشدن وخندشون میگرفت و میخندیدن.خانم درخت سیب هم میخندید . بلند بلند ....
نوشته شده توسط زینب سادات در ساعت 4:41 بعد از ظهر | لینک  | 

یه روز جدید شروع شد امروز خیلیا متولد میشن و خیلیا میمیرن.خیلیا امروز ازدواج میکنن و احتمالا جمع کثیری طلاق میگیرن . کوله بار گناه بعضیا سنگین تر میشه و بعضی امرزیده . تنها چیزی که عوض نمیشه اینه که زندگی با تمام سختیها و اسونیاش با تمام زشتیها و قشنگیاش جریان داره.
نوشته شده توسط زینب سادات در ساعت 8:37 قبل از ظهر | لینک  | 

سپیدار عزیزم سلام. خوبی خوشی؟ امروز هر چی اسم تو اد لیستم داشتم رو پاک کردم چون به لعنت خدا نمیارزیدن. ادمای دورو که چه عرض کنم هزار رویی که تکلیفشون با خودشونم معلوم نیست.برای تو سجاده اب میکشن و پس پرده با بقیه چه ها که نمیکنن و چیا که نمیگن.عزیز همیشه یه قصه میگفت . که یه مردی تو یه شب تاریک ترسیده بود و داشت فرار میکرد به هر کس میرسید میدید اون وحشتناک تر از ادم قبلیه حکایت همین ادماست.امیدوارم هیچ وقت قیافشون رو صداشون رو نشنوم و نبینم چون بد جوری تاریکی میاره.
نوشته شده توسط زینب سادات در ساعت 1:24 قبل از ظهر | لینک  | 

سپیدار بلندم سلام.

این هفته یک ساله میشی. چقدر زود گذشت. تو این یک سال تمام دلتنگیامو با تو قسمت کردم.چه اتفاقایی افتاد . با خیلیا اشنا شدم.امیدوارم امسال سال بهتری باشه. دلتنگیات کمتر و دلت خوشتر. امیدوارم ۸۸ زودتر و به خیر و سلامتی تموم بشه.نمیدونم چرا دلواپسم.

نوشته شده توسط زینب سادات در ساعت 8:6 قبل از ظهر | لینک  | 

 گفتمش بي تو چه ميبايد کرد ؟ عکس رخساره ي ماهش را داد .. گفتمش همدم شبهايم کو ؟ تاري اززلف سياهش راداد .. وقت رفتن همه روميبوسيد به من ازدور نگاهش راداد .. يادگاري به همه داد و به من... انتظار سرراهش را داد ..!!
نوشته شده توسط زینب سادات در ساعت 3:48 بعد از ظهر | لینک  | 

خوش به حال مرغان مهاجر.چون هروقت دلتنگ شوند میروند. پر میکشند و شاید با این کار غصه هایشان را جا میگذارند و سبک میشوندو شاید انها هیچ وقت عاشق نمیشوند. شاید هم چون عاشقند مهاجرت میکنند تا فراموش کنند.ای کاش میشد رفت. کاش میشد مهاجر شد و پر کشید. اینجا کسی برای عشق تره هم خرد نمیکند.اینجا عاشق را نحس و بد یمن میدادنند.کاش میشد از اسمان سیاه و زمین تیره اینجا مثل یک مرغ مهاجر پر کشید و رفت .

نوشته شده توسط زینب سادات در ساعت 12:1 بعد از ظهر | لینک  | 

نوشته شده توسط زینب سادات در ساعت 3:33 بعد از ظهر | لینک  | 

امروز دلم برای خودم خیلی سوخت.

دروغاتو دوباره باور کردم و دوباره دلم شکست.

همیشه همین بوده.

تو قولای دروغ میدی و من همیشه به امید اینکه این دفعه راسته باورشون میکنم.

نمیدونم شایدم حق با تو باشه.

هر چی باشه تو مردی و مردا حق دارن هر کاری دلشون میخواد بکنن.

اگر همه مردا مثل تو باشن از هر چی مرده حالم به هم میخوره.

نوشته شده توسط زینب سادات در ساعت 9:56 بعد از ظهر | لینک  | 

مشکلمو به هر کی گفتم یا خندید یا مسخره کرد.

با هر کی دوستی کردم دشمنم شد.

به هر کس اعتماد کردم از پشت خنجر زد.

برا هر کی اسون گرفتم سوئ استفاده کرد.

خدایا از دست همشون خسته شدم.

چقدر این ادما دلگیرن.

چقدر تاریک.

مثل غروبای پاییز سرد و سیاه و دلتنگ.

 

نوشته شده توسط زینب سادات در ساعت 4:18 بعد از ظهر | لینک  | 

نوشته شده توسط زینب سادات در ساعت 0:57 قبل از ظهر | لینک  | 

نمیدونم چه حسیه چه حساب کتابیه که بعضی حرفا رو به هیچ کس نمیتونی بزنی انگار تو تمام زمین تو تمام ادما هیچ کس محرمت نیست. راز دارت نیست.اونوقته که منتظری یکی حالتو بپرسه و تو هم یکم براش صحبت کنی ولی دقیقا تو چنین مواقعی انگار از یاد همه میری . سر همه با هم شلوغ میشه . همه یه دفعه با هم باهات قهر میکنن دیگه به تلفنات و مسج هات جواب نمیدن. یهو یه ترس عجیبی سر تا پای ادمو میگیره. و این کلمات تو ذهنت جون میگیره یعنی فراموشم کردن. هر چی این در و اون در میزنی فایده ای نداره. همه درا بستست . اونوقته که مثل بچه مظلوما ساکت میشی . غوغای درونت رو با سکوت اروم میکنی ولی انگار بازم کسی نمیبینه حست نمیکنه. وقتی که خوب خوب تو تنهایی و بی کسی دست و پا زدی و مثل بچه یتیما با گردن کج کز میکنی یه گوشه و از همه دنیا و ادماش قطع امید میکنی اون لحظه خدا دست گرمشو رو شونت میذاره . با مهربونی نگاهت میکنه. چقدر آغوش خدا گرمه.   
نوشته شده توسط زینب سادات در ساعت 10:37 قبل از ظهر | لینک  | 

بیراهه منتظر هیچ عابری نیست.

برگرد.

نوشته شده توسط زینب سادات در ساعت 4:46 بعد از ظهر | لینک  | 

۳۳ سال پیش یه همچین روزی من به دنیا اومدم. یه روز گرم تابستان تو ماه رمضان. مادرم به خاطر اینکه کسی رو نداشت که ازش نگهداری کنه ۴ یا ۵ روزی تو بیمارستان موند.وقتی منو میخواستن بیارن خونه چون پدرم میترسید منو بغل کنه مامانم بغلم کرد.میگن وقتی بچه بودم بچه خوبی بودم ولی خودم فکر نکنم اینطوری باشه.و حالا ۳۳ سال از اون وقتا گذشته. الان خودم مامان شدم.۳ تا بچه دارم. ولی انگار قسمتی از وجودم تو بچه گیام مونده. ولی به هر حال تولدم مبارک!

نوشته شده توسط زینب سادات در ساعت 4:54 قبل از ظهر | لینک  | 

نوشته شده توسط زینب سادات در ساعت 1:2 قبل از ظهر | لینک  | 

یادت به خیر مادر بزرگ.

 

نوشته شده توسط زینب سادات در ساعت 1:38 قبل از ظهر | لینک  |